عشق را پیشه کن که این راه من است
با تولد من مرگ نیز همراه من است
ای خسته دل مرا دریاب که این آخرین کلام است
دست نیاز به خالق برآر
شاید دعا کارگر شود
در این وادی کسی غیر تو نیست که شاید مرا باور شود
عشق را پیشه کن که این راه من است
با تولد من مرگ نیز همراه من است
ای خسته دل مرا دریاب که این آخرین کلام است
دست نیاز به خالق برآر
شاید دعا کارگر شود
در این وادی کسی غیر تو نیست که شاید مرا باور شود
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
دیگری را می نوشد ؟
آیا توکه شراب را می نوشی ؟
یا او که تو را می نوشد ؟؟
پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "
پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود،
پرنده فکر نمیکرد،
پرنده روزنامه نمیخواند،
پرنده قرض نداشت،
پرنده آدمها را نمیشناخت.
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد.
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود!
زندگی جاریست اما بی تو
روزهایش تاریک،
شبهایش همه سرد
روزها می گذرند............
همه حادثه ها تکراریست
کار من پرسه زدن گوشه ی این تنهاییست
جایت اینجا خالیست...........
قبل از هر چیز برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،دست بر زانوی غم، سر به دو دست،
سردی قطره ی لرزانی بر گوشه چشم
و نگاهم حیران!
توت فرنگي و گيلاس و بوسه يك فرشته در بهار
مشروب تابستوني منم از همينا ساخته شدن!!!
آنکه
میگوید دوستت دارم
خُـنـیـاگر
غمگینیست
که
آوازش را از دست داده است
ای
کاش عشق را
زبان
ِ سخن بود
هزار
کاکلی شاد
در
چشمان توست
هزار
قناری خاموش
در
گلوی من
عشق
را
ای
کاش زبان ِ سخن بود
آنکه
میگوید دوستت دارم
دل
اندُه گین شبی ست
که
مهتابش را می جوید
ای
کاش عشق را
زبان
ِ سخن بود
هزار
آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار
ستارهی گریان
در
تمنای من
عشق
را
ای
کاش زبان ِ سخن بود
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه؛
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام؛
آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما
سیب نداشت
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه ؛
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام؛
آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا؛
خانه کوچک ما
سیب نداشت
خوابگرد از من نشانی درختان گیلاس را میپرسد
بر سینه یک شکوفهی گیلاس آویخته است
نشانی همهی پلهایی را که به درختان گیلاس رهسپار است به خوابگرد میدهم
اما
پلها را انکار میکند
ایام هفته چنان خوابگرد را غارت کرده است که چشمان را به هنگام شنیدن نام شکوفهی گیلاس میبندد
برای من میگفت چگونه بسترش در مهتاب بدون جرقهای
دچار حریق شد
با غصه میگفت: رویاهایش در حریق سوخت
دستان خوابگرد را گرفتم و به کنار درختان سرو بردم
اما
خوابگرد درختان گیلاس را فراموش نکرد
گیلاسها در ذهناش آماس کرده بود
خوابگرد میخواست از رؤیایش برای من بگوید
من حوصلهی شنیدن نداشتم
پس
کوچههای تاریک را میان هم تقسیم کردیم
کوچههای بنبست سهم خوابگرد شد
اما
خوابگرد خوشبخت بود
چون شکوفههای گیلاس در چهارفصل سال در چشمانش گیلاس می شدند