تبليغاتX
گیلاس

گیلاس

رهایی فصل پرواز من است

عشق را پیشه کن که این راه من است

با تولد من مرگ نیز همراه من است

ای خسته دل مرا دریاب که این آخرین کلام است

دست نیاز به خالق برآر

شاید دعا کارگر شود

در این وادی کسی غیر تو نیست که شاید مرا باور شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:43  توسط مرلو  | 

 زهر آزردگي ام را
 دور نمي ريزم
 اينجا
 مردي هست
 که چون شراب ته نشين مي شود
 در قلبش
 هر دردي...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 0:17  توسط مرلو  | 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:50  توسط مرلو  | 

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 20:58  توسط مرلو  | 

چه کسی از شما

دیگری را می نوشد ؟ 

آیا توکه شراب را می نوشی ؟ 

یا او که تو را می نوشد ؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:35  توسط مرلو  | 

اندیشه ام آبستن سکوت نگاهی است
که در امتداد وحشی ساعت ها
پاییز را فریاد می زند
و شب
آرام و سرد
در سیگار به ته رسیده مردی
خاموش می شود
در این آزاد راه نا گزیر
گناه نابخشودنی اینکه
کسی به دنبال تنهایی خود نمی آید
و شب
خیال آلود و موحش
در سیگار به ته رسیده مردی
خاموش می شود
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:12  توسط مرلو  | 

برقص
برقص تا نیمه شب
بر پاشنه های طلا
سیندرلا

و مرگ آستینش را بالا زد
سیاهی دستانش در ابتذال گم بود
سه قطره خون
و ساعت 12 با نواخت
برقص
سیندرلا
برقص
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 0:25  توسط مرلو  | 

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت . "

 

 

پرنده از ایوان

پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود،

پرنده فکر نمیکرد،

پرنده روزنامه نمیخواند،

پرنده قرض نداشت،

پرنده آدمها را نمیشناخت.



پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری میپرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه میکرد.

 

 

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:52  توسط مرلو  | 


زندگی جاریست اما بی تو

روزهایش تاریک،

شبهایش همه سرد

روزها می گذرند............

همه حادثه ها تکراریست

کار من پرسه زدن گوشه ی این تنهاییست

جایت اینجا خالیست...........


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 22:58  توسط مرلو  | 

                     بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي!


قبل از هر چیز برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی،

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناسازگار ...

برخی نادوست و برخی دوستدار ...

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ...

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...

تا که زیاده به خود غره نشوی

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری ...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ...

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی ...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی ...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد ...

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت ...

به رایگان ...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...

هر چند خرد بوده باشد ...

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی ...

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :

« این مال من است »

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...

اگر همه ی اینها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:23  توسط مرلو  | 

باز من مانده ام و تنهایی؛

دست بر زانوی غم، سر به دو دست،

سردی قطره ی لرزانی بر گوشه چشم

و نگاهم حیران!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 18:42  توسط مرلو  | 

توت فرنگي و گيلاس و بوسه يك فرشته در بهار

مشروب تابستوني منم از همينا ساخته شدن!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 21:26  توسط مرلو  | 

آن‌که می‌گوید دوستت دارم
خُـنـیـاگر غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آن‌که می‌گوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:46  توسط مرلو  | 

               جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه؛

سيب را دزديدي


پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام؛

                                     آرام

                                      حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما

                                          سیب نداشت

                                                                                                                  


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:11  توسط مرلو  | 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه ؛

سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست  که در گوش من آرام؛

                                       آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم


و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا؛

خانه کوچک ما

                  سیب نداشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:29  توسط مرلو  | 

خوابگرد از من نشانی درختان گیلاس را می‌پرسد
بر سینه یک شکوفه‌ی گیلاس آویخته است
نشانی همه‌ی پل‌هایی را که به درختان گیلاس رهسپار است به خوابگرد می‌دهم
اما
پل‌ها را انکار می‌کند
ایام هفته چنان خوابگرد را غارت کرده است که چشمان را به هنگام شنیدن نام شکوفه‌ی گیلاس می‌بندد
برای من می‌گفت چگونه بسترش در مهتاب بدون جرقه‌ای
دچار حریق شد
با غصه می‌گفت: رویاهایش در حریق سوخت
دستان خوابگرد را گرفتم و به کنار درختان سرو بردم
اما
خوابگرد درختان گیلاس را فراموش نکرد
گیلاس‌ها در ذهن‌اش آماس کرده بود
خوابگرد می‌خواست از رؤیایش برای من بگوید
من حوصله‌ی شنیدن نداشتم
پس
کوچه‌های تاریک را میان هم تقسیم کردیم
کوچه‌های بن‌بست سهم خوابگرد شد
اما
خوابگرد خوشبخت بود
چون شکوفه‌های گیلاس در چهارفصل سال در چشمانش گیلاس می‌ شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:28  توسط مرلو  |